بيت حاج سبهان

مختصري از معرفي خاندان حاج سبهان از طايفه بني طرف

سروده هايي از هنرمند مهندس امير سبحاني

 


دل دیوانه ام سخت گرفتار تو شد
همچو پروانه به گل سخت گرفتار تو شد
لیلی از درد فراغش به درِ دوست شتافت
چون بدید خانه تو سخت گرفتار تو شد
از ازل بوی خوش گُل، در عالم بوده است
او چو بوئیده ترا سخت گرفتار تو شد
آن رند که در خانه تو بانگ انه الحق بزند
چونکه نوشیده می ات سخت گرفتار توشد
پروانه اگر سوخت تنش باکی نیست
او چو بشناخت ترا سخت گرفتار تو شد
تا خال لبت دید بسوی تو روان شد
چون به نزدیک تو شد سخت گرفتار تو شد
این همه ره که درویش به عشق تو به پیمود
چون به میقات رسید سخت گرفتار تو شد
دانی که چرا دل، چنین در تب و تاب است
چون یاد تو می کرد، چنین سخت گرفتار تو شد
آن پیر که در خانه تو، بانگ زند مجنون است
چون لیلی در آن دید، چنین سخت گرفتار تو شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:50  توسط   | 

 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده

قسمت دوازدهم:

  حاج سبحان به همراه برادرانش شرهان، زایرعلی، سلطان، حسن و علی و چند تن از برادر زاده هایش و نیز چند نفر از افراد طایفه، همگی به دیدن تازه واردین که در مضیف اجتماع کرده بودند، می رود اما هرگز او ماهیت آنها را حتی برای برادرانش هم فاش نمی کند. راهزنان دیروز که حاج سبحان را با ابهت خاص خود و به همراه تعداد کثیری از افراد طایفه اش در حال ورود به محل می بینند، می فهمند که او باید دارای مقام بزرگ طایفه ای بوده باشد زیرا که او همچنان پیشاپیش جمعیت حرکت میکرد و دیگران با احترام، وی را همراهی می کردند.

همه مسافران به احترام او بپا خواستند و وی اجازه نشستن داد و سپس با تک تک آنان احوالپرسی کرد و در همانجا به مباشرش گفت امکانات اولیه زندگی را برای همه آنها فراهم کرده و با شغلی که قرار است به آنها داده شود آشنا کند که همانا کار روی زمین های زراعی و نیز نگهداری و تیمار احشام بوده است.

 راهزنان کم کم به شغل جدید عادت کرده و همچنان به همراه زن و فرزندانشان در محل جدید به زندگی خود ادامه میدهند و بعد از سالها از شهروندان همیشگی آنجا می شوند و هرگز هم به شهر و دیار خود باز نمیگردند. این یکی از کارهای بزرگ حاج سبحان بود که اینگونه تعدادی از راهزنانی را که پیش از این به قتل و غارت روزگار میگذرانیدند، به راه راست هدایت کند.

نظرات :

ح طرفی :داستان چند قسمتی شما مثل دیگر داستانها نوشته شده در سایتتان بسیار خوب و قشنگ بود. از مدیر سایت تشکر میکنم. نویسنده هم زحمت کشیده است که جای تشکر دارد.

سعید :تاکنون این داستانها را کمتر به این شکل در مورد حاج سبهان شنیده بودم که برایم جالب بود. واقعا پند آمیز و غرور آفرین است. دست شما درد نکند .

حمید طرفی : از این داستان هم لذت بردم و جا دارد از مدیر سایت و نویسنده محترم آن تشکر کنم. اقوام ونوادگان حاج سبحان بیشتر بخوانند و لذت ببرند.

احمد الباجی :داستان دلنشین شما را مرتب دنبال می کردم. حاج سبحان در واقع جلوتر از زمان خودش بود و در آنزمان کار عابر بانکهای امروز را انجام می داد زیرا که در جمع آنها تنها او بود که این فکر به ذهنش رسید و آنگونه عمل کرد. لطفا باز هم از این داستانهای واقعی که در خاندان شما کم نیست٬ بنویسید.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:43  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده

قسمت یازدهم:

چند سالی گذشت و در یکی از روزهای سرد زمستان که حاج سبحان در منزل خود استراحت میکرد، مباشرش با دق الباب وارد می شود و گزارش روزانه خود را به وی میگوید و اضافه میکند که در این چند روز از مسافران عبوری در مضیف پذیرائی کرده و تعدادی از آنها را هم در همانجا جا داده و شب را به روز رسانده اند اما در میان این مسافران گروهی هستند که ظاهراً از راهی دور آمده و بیشتر از حال و روز شما می پرسند. یکی از آنها این انگشتری شما را که در سفر مکه گم کرده بودید، پیدا کرده و میخواهد شخصاً آنرا به شما تقدیم کند. حاج سبحان به مباشرش می گوید: او انگشترش را گم نکرده بلکه آنرا به این فرد داده بود که با نشان دادن آن به هر یک از افراد طایفه، وی را به اینجا هدایت کنند و سپس سئوال کرد چند نفر همراه او می باشند و مباشر جواب میدهد، تعداد آنها بالغ بر بیست نفر از زن و مرد و بچه هستند. حاج سبحان به مباشرش می گوید، از این افراد بخوبی پذیرائی کنید تا من به آنها بپیوندم. ضمناً جا و محل اسکان دراز مدت هم برایشان فراهم کنید تا به شما بگویم برنامه بعدی من برای آنها چه خواهد بود. مباشر بسرعت میرود تا دستور حاجی را اجرا کند و سپس به اتفاق مهمانان منتظر آمدن حاج سبحان می شوند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:42  توسط   | 

 

 

 

 

نظرات :

طاهر عبدالواحد سبهانی :با سلام من مفتخر هستم به جنيين عموي با زكاوت كاردان هنرمند وبه عظمت بزرك ايشان ميبالم وبعنوان فرزند كوجك ايشان اين مطالب را سر لوح زندكي قلمداد ميدانم واز هنرمندي ايشان كمال تشكر وسباس را خواهانم بدرود

ک سبحانی :با تشکر از مدیر وبلاگ که باعث گردید بعضی از هنرهای داییمان را ببینیم  و از دیدن  و خواندن آنها لذت ببریم. از زحمات شما متشکرم.

ص سبحانی :باورم شد آقای مهندس هنرمنده. با دیدن این تابلوها واقعا مات آنها شدم. آفرین که همه جوره  هنرمندی . خدا حفظت کنه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:56  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده

قسمت دهم:
افراد جدید که تا لحظاتی قبل بسیار ترسیده بودند، از حاج سبحان که اینگونه راهزنان را مجذوب خود نموده و خطر آنها را دور کرده بود، متشکر بودند و همچنان وی را تحسین می کردند. بعد از این گفتگو حاج سبحان و راهزن بزرگ، گروه جدید نیز که تاکنون حاج سبحان را نشناخته بودند به موقعیت مکانی و حیثیتی وی پی بردند و از آن پس با عزت و احترام بیشتری با او برخورد می کردند.
حاج سبحان با گروه خود همچنان حرکت می کردند تا به کربلا، نجف و بالاخره، بصره رسیدند و در آنجا برای روزهای متوالی مهمان همان نجات یافتگان قبلی و همراهان بعدی آنها شدند اما برای آنها که در طول سفر می دیدند، حاج سبحان در چند نوبت خاک زمین را بر می داشت و مقداری پول را از زیر آن بیرون میآورد، جای تعجب بود ولی بعد ها با توضیحاتی که همراهان می دادند، پی به این راز بردند و دوباره زبان به تحسین و تمجید حاج سبحان نمودند. روزیکه قرار بود حاج سبحان و همراهانش بصره را ترک کنند انبوهی از مردمان محل در ابتدای دروازه خروجی شهر اجتماع کرده و با هدایای فراوان خود منتظر او بودند. یکی از هدایای آنها اسب بود که به تعداد افراد همراه حاج سبحان داده شد و آنها را تا کیلومترها بدرقه کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 14:42  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده
ادامه 8

در همین لحظه که حاج سبحان با راهزنان از نداشتن پول سخن می گفت، ساعتی قبل یکی دیگر از اندوخته های خود را از زیر خاکی بیرون آورده و اکنون در کیسه اش قرار داشت. راهزن بزرگ که تحت تأثیر کلمات حاجی قرار گرفته بود خطاب به یکی از راهزن ها می گوید: آن اسب حاجی را بیاورید و به وی بدهید و سپس دست درکیسه خود برد و هر آنچه را که از حاج سبحان در هجوم اولش برداشته بود به او داد و آماده رفتن شد که این بار هم حاج سبحان او را امر به توقف کرد و سپس چنین گفت: وی حاج سبحان یکی ازشیوخ بنی طرف که مال و حشم و نیز مالک زمین های فراوان زراعی است که در آنها افراد زیادی مشغول بکارند و در قبال زحمتی که روی زمین انجام می دهند حقوق و سهم دریافت می کنند و اینگونه با شرافت زندگی می کنند. بنابراین اگر تو و افرادت مایل باشید، می توانید به منطقه و طایفه ما بیائید و با زمینی که ما در اختیار شما  قرار می دهیم کار کنید و شرافتمندانه زندگی نمائید زیرا که راهزنی آخر و عاقبت ندارد و راهی که شما می روید به ترکستان است.
راهزن بزرگ قدری به فکر رفت و سر را پائین انداخت و قبل از اینکه سخنی بگوید حاج سبحان انگشترش را به او داد و گفت: این انگشتر نشان من در منطقه است و به هر کس آنرا نشان بدهی ترا نزد من خواهد آورد.
بنابراین شما از همکنون تا سالهای بعد هر زمان که اراده کردید به آنجا بیائید و مشغول کار شوید اما توصیه من اینست که زودتر اقدام کنید بهتر است. راهزن بزرگ انگشتر را از حاج سبحان دریافت و بعد از خدا حافظی محل را ترک کرد. ادامه دارد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:42  توسط   | 

عمامک یلغبت حضرت ابهاذ الیوم

الکل منهم ابفگدک محزن اومالوم

شیفید اویه الزمان العتب ولوم

ماذینه یعقوب افراگک

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:27  توسط امیر سبحانی  | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده
ادامه 7

حاج سبحان فکر راهزن ارشد را خوانده بود اما قبل از اینکه او بخواهد موضوع را مطرح کند  او را مورد خطاب قرار داد و وی و همراهانش را به نوشیدن چای دعوت کرد. راهزنان که ظاهراً بسیار خسته بوده، دعوت حاجی را پذیرفتند و برای اینکه راهزن را به جواب سئوالی که در ذهنش شکل گرفته بود، برساند، او داستان به یغما رفتن  اموال همراهان جدید را توسط راهزنان، برایش تعریف کرد و به او گفت برای اینکه به حرف من یقین حاصل کنی، اکنون می توانی بقچه های همه آنها را بگردی و از قبل هم وضع ما را میدانی زیرا که قبلاً توسط شما غارت شده بودیم  و اگر تاکنون ما را زنده می بینی بخاطر همان برنج و آردی بوده که برای هر دو گروهمان مانده بود و توانستیم با آن رفع جوع کنیم و اکنون با این جمعیت حاضر تا رسیدن به مقصد نمی دانیم چگونه دوام بیاوریم؟ حاج سبحان وقتی که دید توجه راهزنان به سوی وی جلب شده است، چندین حدیث از پیامبر و شعر مربوط به شعرا و بزرگان عرب و نیز چند بیت از اشعار خود را با شور و حرارت برایشان خواند و احساس کرد که آنها کم و بیش به سخنان وی توجهی خاص دارند زیرا که شاید تاکنون اینگونه بیان زیبائی را نشنیده بودند. اما به آنها گفت اکثر ما دارای مال و ثروت هستیم ولی چون از خانه و کاشانه خود دوریم عملاً بسان افراد فقیر گشته ایم. ادامه دارد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:13  توسط امیر سبحانی  | 

به اطلاع دوستان میرساند مهندس امیر سبحانی دارای هنرهای مختلفی میباشد از ایشان درخواست کردیم تا تعدادی از اشعار وی را در سایت درج کنیم .


فارغ   از  زندان  دل   در  کوی  تو   افتاده ام
گشته ام  مجنون  و هم  در  پای تو افتاده ام
در رهت پرسان و پرسان رو به کویت رفته ام
با   دلی   مستانه   در دریای   تو  افتاده ام
عاشق  نامت  شدم  هر دم  بسی نالیده ام
گشته ام  گریان  و  در  صحرای  تو  افتاده ام
نازنین  از  درد  هجرانت  مرا  طاقت  نبود
بیقرارم  وای ... در   سودای    تو    افتاده ام
در  نسیم  جعد  گیسویت  هراسان   بوده ام
گشته ام مدهوش و  در گرداب  تو   افتاده ام
سر  کشیم   جام   نوشینت   که  آرامم   کند
بی   خبر  مستانه   در   دامان   تو   افتاده ام
با   خیال   دیدن   رویت   به    میخانه    شدم
عاقبت   دیدم   که   در  محراب   تو   افتاده ام
عاشقانه   در   ره   وصلت   به   میخانه    زدم
باده   نوشیدم   بسی   در   بند  تو   افتاده ام
ای   فروغ   ماه   من   بر   من    بتاب
همره  رندانم  و  در  نور   تو  افتاده ام
جز   تو  من یاری ندارم ای وصال خوبرویان
ای  فدای حُسن تو  در عشق تو افتاده ام
در   نهان  خانه  دل جز  تو   مرا   نام نبود
دل  بنامت  داده ام  در  دین  تو  افتاده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:48  توسط   | 

این شعر عربی ابوذیه تقدیم خاندان حاج سبهان میگردد:

 هله او میت هله بیکم و حیکم         و اسمکم نفتخر باسمه و حیکم

      باهله زهت کل بلده و حیکم              باسم سبهان انورت و زهت علیه

و این دو بیتی تقدیم مرحوم حاج صالح الیبار الحی سبهان

    و نصاب الهر گدر علینه ابسهم و نصاب       رمانه او جرح الدلال و نصاب

خذه حلو المعانی اوطبع ونصاب              ابو مهدی یبوذات الوفیه

شاعر علاقه خاصی به مرحوم حاج بنوان داشته که دو بیتی زیر یاد آن مرحوم را بخاطر می آورد:

                 سمعنه بهل خبر مفقود ابو الغیره       او علیه ظلت محزنه او مکدره الدیره

او علی الحیطان ظلت بس تصاویره   السبهانی بلروح اصوابه

 

و اما در مورد مرحوم شیخ شبیب میفرماید :

یا ذخر العشیره او یا شدید الباس   یا هیبه طرف یا راعی النوماس

حگه المحب لو یبچی او یدگ علی الراس   حزنانه الکل ابفگدک

 

نظرات:

امير الجبار الحي سبحان : بزرگان همیشه زنده هستند . متشکرم از شما که اینگونه قدر آدمهای با ارزش را با ادبیات زیبای خودتان دانسته و از آنان به نیکی یاد کرده اید.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:16  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده
ادامه 6
اینبار تعداد گروه حاج سبحان از مرز پنجاه گذشته بود و همگی بعد از این اجتماع جدید، به راه افتادند تا به یک آبادئی که در خاک عراق بود رسیدند. حاج سبحان گوسفندی فربه و مقداری برنج و آرد گندم خریداری کرد و پخت و پز را به دیگران واگذار کرد. آنشب را شام خوبی خوردند و درگوشه ای از آبادی شب را به صبح رساندند. معلوم گردید که این گروه جدید از مردم بصره و از سفر مکه و مدینه می آیند و از اینکه مورد حمایت گروه حاج سبحان قرار گرفته اند بسیار خوشحال بودند اما پیش از این بسیار نا امید گشته زیرا که دیگر هیچ مال و اندوخته ای برایشان باقی نمانده و همه توسط راهزنان به غارت رفته بود.
در ادامه مسیر دو بار دیگر این گروه جدید مورد هجوم راهزنان قرار گرفته که در بار اول با درایت حاج سبحان به همان شکل سابق با ته مانده پول خارج شده از زیرخاک، شر راهزنان را از خود دور کردند اما در نوبت سوم وضع بسیار فرق داشت زیرا که این راهزنان جدید، همان گروه راهزن نوبت اول بودند و چون حاج سبحان و افرادش را دیدند، بسیار دمق و دلخور شدند و بر شانس خود لعنت فرستادند زیرا می دانستند که در اولین هجومشان به گروه حاج سبحان ،هر چه پول و یک اسب و چند تکه لباس بود، برده بودند و چیز دیگری در بساط ندارند اما راهزنان متعجب بودند که تعداد حجاج چرا اینهمه زیاد شده است و اگر پولی در بساط ندارند چگونه تاکنون دوام آورده اند.

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:13  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده
ادامه 5
بعضی از همراهان حاج سبحان که مقداری طلا یا نقره در حجم کوچک از مکه یا مدینه خریده، غورت داده بودند زیرا که حاج سبحان به آنها قبلاً گفته بود چنانچه راهزنان را از دور دیدید آنها را ببلعید. بنابراین راهزنان با همان یک اسب و مقداری پول این غافله را ترک کردند در حالیکه بسیار هم دمق بودند زیرا که در این راهزنی چیز قابل توجهی نصیبشان نشده بود.
همراهان حاج سبحان هم بسیار خوشحال بودند زیرا که بیشترین پولشان را همچنان در زیر خاک مدفون داشتند و در چند کیلومتری بعد هم بخشی از آنرا بدست خواهند آورد. همه در دل به حاج سبحان آفرین می گفتند که با درایت و تیز هوشی خود، هم بقیه پولشان را حفظ کرده و هم از آسیب رسیدن به خودشان مصون گردانیده است.
بعد از رفتن راهزنان گروه حجاج به راه افتادند و در چند کیلومتری بعد به چهارمین پول پنهان شده خود رسیدند. حاج سبحان پول را در کیف پشمی خود که همسرش(سکنه) برایش بافته بود قرار داد و پس از قدری استراحت و خوردن آب و چای مجدداً حرکت کردند. از دور عده ای را دیدند که بسیار گریه و زاری میکردند و چون به نزدیک آنها شدند مشاهده کردند که بر بدن بعضی از آنها زخم خنجر و شمشیر نمایان است و چون علت را پرسیدند معلوم گردیدکه در چند ساعت قبل گروه راهزنان بر آنها یورش برده و چون مقاومت کرده بودند با ضربات خنجر و شمشیر راهزنان مواجه گشته و اینچنین زخمی شده اند. حاج سبحان و همراهان به کمک آنها شتافتند و زخم آنها را با مرحمی که همیشه در مواقع سفر به همراه داشتند و از روغن حیوانی و عصاره بعضی از گیاهان وحشی تهیه می گردید، بستند و از آب و نان خود به آنها خوراندند. در صحبت های بعدی با آنان معلوم گردید که کلیه پول و سوغاتی که از مکه و مدینه بهمراه داشتند به یغما رفته بود و اکنون باید تا پایان سفر بدون سیورسات باشند و لذا دست به دامن گروه حاج سبحان شدند.
حاج سبحان پس از مشورت با همراهانش تصمیم گرفتن که، این افراد زخمی و بی پول را با خود همراه کنند و با آنچه که دارند شریکشان کنند.

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:12  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده
ادامه 4

همچنانکه مهاجمان تفنگ ها را نشانه گرفته بودند، یکی از آنها که بنظر می آمد رئیس گروه باشد، جلو می آید و با شمشیری که در دست دارد فریاد می کشد، همگی روی زمین بخوابند و هر آنچه را در جیب و انبان خود دارند بیرون بریزند.همه به دستور حاج سبحان روی زمین می خوابند اما او همچنان ایستاده، چشم در چشم راهزن دارد. راهزن شمشیرش را بطرف حاج سبحان نشانه می گیرد و در چند سانتی متری او متوقف می شود و مجدداً فریاد بر آورد که چرا پولهایتان را خارج نمی کنید؟ حاج سبحان با خونسردی خطاب به راهزن که هنور شمشیرش را غلاف نکرده بود، گفت: ای جوان مگر تو پول نمی خواهی؟ راهزن با عصبانیت جواب داد، بله، می خواهم و اگر کوتاهی کنید همه شما را خواهم کشت. حاج سبحان گفت: همه پول این افراد پیش من است و تو در جیب بقیه حتی سکه سیاهی را نخواهی یافت و اگر باور نداری همه آنها را بگرد و وقتیکه که مطمئن شدی که آنها آهی در بساط ندارند آنوقت به کنار من بیا و من تمام پول را بتو خواهم داد. اما آگاه باش که اینها بعد از مراسم حج مسافت طولانی را طی کرده و اکنون عازم خانه و دیار خود هستند تا زن و بچه هایشان را که مدتها منتظر آنها بودند، ببینند. بنابراین از آسیب رسانی به آنها خود داری کنید و در عوض هر چه را که به درد شما می خورد و در کاروان موجود است، علاوه بر پولی که به شما خواهم داد، ببرید. بیان گرم و رسای حاجی، راهزن را آرام کرد بطوریکه عصبانیتش را بلعید و شمشیرش را نیز غلاف کرد و ساکت در مقابل حاجی ایستاد.
حاجی دست درکیسه خود برد و تمامی پولی که آخرین بار از زیر زمین خارج کرده بود، به راهزن داد و به دوستانش گفت محتویات تمامی کیسه هایشان را بیرون بریزند و حتی لباسهای بیرونی خود را خارج کنند و به راهزن اطمینان داد که چیزی دیگر به همراه ندارند و اکنون اگر باور ندارد به همراهانش بگوید لباسهای ما را نیز بگردند. راهزنان لباسها را جستجو کردند اما چیزی نیافتند ولی از برداشتن لباسهای نو هم دریغ نکردند و آنها را همراه با پول و یک اسب که حاج سبحان در نیمه راه از روستا خریده بود، بردند. ادامه دارد5

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:33  توسط   | 

 بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته از همین نگارنده

یک هفته بعد گروه حجاج باپیمودن صحرای خشک عربستان که در آن مشکلات فراوانی را به همراه داشت، به حوالی مرز عراق رسیدند اما هنوز چند فرسخی باقی بود. با نشانیهائی که از دفن پول خود داشتند در هر منزلی( محل دفن پول) اندوخته خود را بر می داشتند و در آبادیهای بین راه خرج می کردند بطوریکه وقتی به منزل بعدی میرسیدند دیگر پولی از منزل قبلی خود باقی نمانده بود.. آنها مسیر رفت و برگشت را بیش از یکسال طی کردند زیرا که بعد از هر راهپیمائی طولانی ناچار بودند که چند روزی را گاهی چند هفته توقف کنند و زمانی هم که یکی از آنها ناخوش می شد ناچار به اطراق طولانی تری می شدند ضمن اینکه گاهی هم سرمای زمستان و زمانی گرما و گرد و خاک تابستان هم حرکت آنها را کُند میکرد و آنها را مجبور به توقف های بیشتر می نمود. در همین مسیر و نزدیک به سرزمین عراق دو نفر از همراهنشان را، یکی بعد از مریضی و دیگری در نتیجه گزش مار از دست دادند و آنها را با اندوه فراوان در همان صحرای خشک دفن کردند و تا سومین روز درکنار گور آنها ماندند و سپس به راه افتادند. تازه یکی از اندوخته های پولی خود را از زیر خاک خارج کرده بودند تا در روستاهای پیش رو هزینه کنند که از دور یک سیاهی نظر آنها جلب می کند. منتظر می مانند که این سیاهی به آنها نزدیک شود اما با تعجب افرادی را مشاهده می کنند که با شمشیر یا قمه و چند تائی هم، با تفنگ هر یک از گروه حجاج را نشانه گرفته است. حاج سبحان به همراهانش میگوید هیچیک عکس العمل نشان نداده و صحبت با مهاجمان را به وی واگذار کنند.

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

نظرات 

احمد الباجی :داستان را دارم دنبال میکنم. تا اینجا خیلی عالی بود. بعدا بیشتر اظهار نظر می کنم. دستتان درد نکنه استاد من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:44  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته ازهمین نگارنده

او در آنجا قبری یافت بسیار بزرگ که دور تا دور آن از سنگهای درشت و ریز آتشفشانی که بفور در گسترۀ صحرای عربستان یافت می شد، احاطه کرده بود. این قبر مشرف به دیار حاتم طائی که به این نام معروف بود و در آن دیار مجموعه ای از کاخ ها و خانه های قدیم متعلق به حاتم طائی همچنان وجود داشت و جمعیت زیادی هم از مزار و خانه های وی بازدید می کردند.حاج سبحان در آنجا افراد زیادی را مشاهده نمود که قبر حاتم را احاطه کرده بودند و بعدها معلوم شد که حاتم طائی جد اعلای بسیاری از آنها بوده است و بدینترتیب او در آنجا نواده های حاتم را که خود هم یکی از آنها بود ملاقات کرده است. او اضافه می کند که بر خورد نوادگان حاتم طائی که از اقصی نقاط دنیای آنروز به این محل آمده بودند، بسیار تماشائی بود زیرا که بسیاری از آنها با زبانهای مختلف صحبت میکرده و از شکل شمایل مختلفی هم برخوردار بوده اند. حاج سبحان بعد از این آشنائی و دیدن نوادگان جد اعلای خود اینبار به دعوت یکی از همین افراد که از بزرگان محلی بود به اتفاق همراهانش به محل زندگی وی وارد گردیدند. این محل در زمان خود بسیار پرجلال و صاحبش نیز از اعتبار محلی فراوانی بردار بود. آنها چند روزی را در این محل بوده و بخوبی پذیرائی گردیدند بطوریکه وی خاطره آن بزرگمنشی های حاتم را زنده می کرد.

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:0  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته

هنوز از مرز عراق عبور نکرده بودند که حاج سبحان همراهانش را فراخواند و از آنان می خواهد که تمامی پولشان را به وی بسپارند. آنان بدون هیچ پرسشی پول شان به وی می سپارند.او بعد از هر چندین کیلومتری پیاده روی و در هنگام شب مقداری از پولها را در محلی با نشانه های ویژه خود دفن میکرد و همه را شاهد می گرفت که موقعیت محل را در ذهن خود بسپارند. ابتدا همراهان حاجی این عمل او را نمی دانستند زیرا که به او اطمینان داشتند و مطمئن بودند که هر عمل وی بی حکمت نیست اما در نوبت های بعد و با توضیحی که حاجی به همراهانش داد، همه دانستند که این حرکت وی برای جلوگیری از چپاول احتمالی پول آنها توسط راهزنان است اما او تمام محاسبات لازم را به عمل آورده و تا رسیدن به مکه دخل و خرج را محاسبه کرده بود و آنچه را که در مسیر مخفی کرده بود در واقع همان پولی بود که بایستی درطول سفر و هنگام بازگشت هزینه کنند. آنها وقتی که به مدینه و مکه رسیدند حداقل در 8 نقطه پولهایشان را در صحرای بی آب و علف دفن کرده بودند و فقط مقدار پولی را که مورد نیاز آنها در مدینه و مکه بود با خود حمل می کردند.پس از انجام مراسم حج همگی به راه افتادند و بعد از هر چند کیلومتری به مدت دو یا سه روزی اطراق می کردند اما زمانیکه یکی از آنها مریض می شد به ناچار چند روزی را بیشتر می ماندند. حاج سبحان تصمیم گرفت که به اتفاق همراهان خود به روستای توارن که در48 کیلومتری شمال غربی شهر حائل و در سمت شمال کوه اجاء محل دفن حاتم طائی جدی وی است برود.او در آنجا قبری یافت بسیار بزرگ که دور تا دور آن از سنگهای درشت و ریز آتشفشانی که بفور در گسترۀ صحرای عربستان یافت می شد، احاطه کرده بود. این قبر مشرف به دیار حاتم طائی که به این نام معروف بود و در آن دیار مجموعه ای از کاخ ها و خانه های قدیم متعلق به حاتم طائی همچنان وجود داشت و جمعیت زیادی هم از مزار و خانه های وی بازدید می کردند. 

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:27  توسط   | 

بقلم و نگارش امیر سبحانی بر گرفته از کتاب سایه ای از گذشته حاج سبحان که در سن 17 سالگی حسب نظر پدرس عباس به شیخوخیت طایفه خود منصوب شد و از موالی منطقه حکم خود را گرفت، تا سن 25 سالگی در میان طایفه خود بود و به رتق و فتق امور مربوط به مسائل طایفه ای و انجام موارد عام المنفعه از جمله احداث آب بندهای موقتی( سد) بمنظور آبیاری بهتر مزارع و جلوگیری از سیل ناشی از بارش های موسمی و نیز حل و فصل مشکلات دیگر مردم مشغول بود اما او هوای آموختن درسرداشت و ذهن و روحش برای آموختن پر می زد و لذا وی در سن 25 سالگی جلای وطن کرد و برای کسب علم و معرفت راهی نجف شد و در حوزه های دینی وقت آن روزگار به تلمذ پرداخت. وی چند سالی را در نجف و دیگر شهرهای عراق سپری کرد و با اندوخته ای از علم و معرفت به موطن خود بازگشت و خدمت به اقوام ، طایفه و مردم را سرلوحه زندگی خویش قرار داد.او در سن 35 سالگی به مدینه و مکه عزیمت نمود تا در مناسک حج شرکت کند. وی برای این سفر مایحتاج خود و همراهانش را که بالغ بر 25 نفر بودند فراهم کرد و با پای پیاده و شاید گاهی سواره(اسب) از طریق خرمشهر و بعد بصره عازم مدینه و مکه گردید. عمده خوراکی هائی که این گروه با خود حمل می کردند علاوه بر پول رایج آن زمان، مقداری برنج، آرد گندم و برنج، نان خشک و کلوچه محلی بود، ضمن اینکه تعدادی مشک نیز از جنس پوست گوسفند یا بزُ برای نگهداری آب مصرفی خود به همراه داشتند.آنها در مسیر خود چنانچه روستائی را می یافتند که مایل به فروش مرغ و یا حیوان حلال گوشت خود بودند، آنان را خریده و در طول راه در چند نوبت مصرف می کردند و هرگز نمی گذاشتند که غذای خود فاسد و یا غیر قابل استفاده گردد.

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:28  توسط   | 

سخنی چند با عزیزان
هانطوریکه اطلاع دارید بسیاری از پدران ما در گذشته از قابلیت های علمی و معرفتی و نیز در شعر و شاعری و کلام بهره مند بوده و در ارائه آنها استادانه عمل می کردند اما با مرگ آنان بسیاری از اندوخته های ارزشمندشان به خاک سپرده شد و فقط تعداد کمی از  کلام پر ارزش آنها در سینه تعدادی از فرزندانشان باقی ماند اما شاید هرگز علنی نشد .
امروز دیگر جایز نیست که سکوت کرد و باید با همتی والا  به بروز اندیشه بزرگان و  جمع آوری کلماتشان در قالب روشهای انتشارات اقدام کرد.اینجانب کمتر در محضر پدر بزرگوارم بوده که از اطلاعاتش بیشتر بیاموزم اما در همان مختصر آنچه آموخته بودم هم از ایشان و هم از حاج  بستان و صالح به رشته تحریر آوردم که اتفاقات گذشته به نوعی در دفتر عشاق بماند.اما مطئنم اینها تمام اتفاقات گذشته نیستند و باید مطالب دیگری در ذهن و دل دیگر نوادگان باشد که باید بروز کند و مکتوب شوند زیراکه دنیا وفا ندارد و همه دیر یا زود با آن وداع خواهند کرد٬ پس برای ضبط آن کلام زیبا بایستی همت بخرج داد و دانسته های خود را به جوانان پر شور امروز  که اغلب تحصیلکرده و خوش ذوق می باشند٬ بسپارند و از آنها گنجینه معرفتی و اخلاقی بسازند . انشاالله

نظرات :

ص سبهاني : با سلام به مدیر محترم وبلاگ پیشنهاد آقای سبحانی در گردآوری اندیشه پدرانمان و مکتوب کردن آنها برای آشنا شدن جوانان ما با عقایدیشان بسیار خوب است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:39  توسط   | 

نگارش و اقتباس امیر الجبار الحی سبحان

افراد درس خوانده قدیمی بویژه افراد سیاسی همیشه و در بیشتر مواقع منظور خود را با کنایه، طنز و یا هجو، در قالب شعر و یا نثر برای مخاطب بیان و از پُر گوئی پرهیز میکردند مخصوصاً که افرادی چون حاج سبحان و شیخ خزعل که هر دو درس خوانده مکتب های دینی، معرفتی بوده و در سیاست هم یدی طولانی داشته اند و اکنون ایندو در مقابل هم یکی با پشتوانه استعمار و حمایت شاهان قاجار بر مسند قدرت نشسته و دیگری که بعد از جنگ با بیگانگان و دسیسه های طولانی، اکنون اسیر دستگاه  شیخ خزعل گردیده است.

حاج سبحان بعد از اسارتش در دستگاه شیخ پیوسته و در فرصت های مختلف اقدام به افشاگری در وابستگی شیخ به بیگانگان می نمود و از تحقیر و کوچک شمردن او در سخنانش کوتاهی نمیکرد اما جاسوسان شیخ خزعل هم بیکار ننشسته و  آنچه را که شنیده بودند به سمع و اطلاع شیخ می رساندند.

شیخ خزعل از این حرکت حاجی ناخرسند بود اما بر اساس سیاستی که به او دیکته شده بود نمی توانست فعلاً اقدامی در حذف حاج سبحان بنماید و لذا تصمیم می گیرد که بشکل دیگری او را ساکت کند و از کنایه و هجویاتش بر علیه او استفاده کند تا به خیال خود، وی را ساکت کند زیرا که می دانست که او از سران فهیم و با سواد منطقه است و حتماً کلمات تند و آتشین او در قالب شعر طنز آلود و گاهی توهین آمیزش، او را تا مدتی ناخشنود و مستأصل می کند و از ادامه سخنانش جلوگیری خواهد کرد.  پس شیخ خزعل در نبرد نوشتاری خود شعر زیر را نگاشت و به توسط یکی از خادمانش به محل اقامت حاجی فرستاد. این شعر که سراسر تعریف از خود و کوچک کردن حاجی بوده چنین است.

انه  بدر النهادس  و انته  نایم

انه  ذهب الموشح و انته  نایم

انه  جالس معاهم  و انته  نایم

یا روحی لا تصیبچ المهضمیه

حاج سبحان شعر را قرائت کرد اما هرگز خود را نباخت و بسرعت دست به قلم برد و از خادم خواست که دقایقی را در اطاق انتظار بماند.

 چند دقیقه بعد جوابیه حاجی آماده شد و به فرستاده شیخ سپرد که آنرا به صاحبش برساند. خادم بسرعت خود را به کاخ رساند و نامۀ حاجی را به شیخ داد. شیخ ابتدا فکر کرد که نامه اش را حاجی بر گردانده است اما چون آنرا گشود جوابیه حاج سبحان را یافت که بخوبی پاسخ شعرهایش را به شعر داده است. شعرهای حاج سبحان چنین بوده است.

تمام      انته   بدر    بتمام   بدراک

لو   جر   اسحاب    ایغیب   بدراک

اظن حچیک علیک ایسیر  بدراک

یخی    اشفضلک    تحچی    علیه

اینبار این شیخ بود که از جوابیه حاجی چون مار به خود می پیچید و شاید  هم از کرده اش پشیمان شده بود.  اما تیری که رها شد به چله، باز نگردد.

او هرگز کینه اش را نسبت به حاجی از یاد نبرد و بالاخره زهرش را در سالهای بعد بجان حاجی ریخت و وی را شهید کرد.

باتشکر از محمد رضا فرزند اسماعیل الخلیفه سبحانی بخاطر تصحیح اشعار  بکار رفته در دو مقاله اخیر اینجانب(20/1/1394)

 

مدير سايت : با تشکر از نگارش گرانبهاي استاد گرامي مهندس امير سبحاني

 

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

 نظرات :

الحمد الباجي : اخیرا متوجه شدم که امیر الجبار همان استاد بزرگوار من بوده که در دانشگاه افتخار شاگردی وی را داشته ام. با تشکر مجدد از وی امید وارم هرکجا هستند سالم وتندرست باشند . او مدرس خوب و آگاه دانشگاه بود. سلام بلند بالای مرا به ایشان ابلاغ نمایید.

الحمد الباجي : باتشکر از مدیر محترم سایت٬ من از دوستداران سایت شما هستم ضمن اینکه بخاطر نسبت سببی پدران بزرگم با این خاندان بشما علاقه مندم. باید از نویسنده محترم امیرالجبار بخاطر ادبیات زیبایشان تشکر کنم.

حمید طرفی :خیلی خوب بود. باتشکر از مدیر وبلاگ و نویسنده خوش ذوق. سلامت باشید. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 7:32  توسط   | 

نگارش و اقتباس امیر الجبار الحی سبحان

اوائل اسارت حاج سبحان و یارانش در دستگاه شیخ خزعل بود. آن شب تمامی شعرا و افراد سرشناس محلی و متمولین و چاپلوسان شیخ خزعل جمع بودند که با سخنرانی، شعر و یا قصیده خود به مدح و مجیز شیخ خزعل بپردازند. شیخ خزعل هم درصدر مجلس نشسته بود و خادمان درگاهش او و مدعوینش را با انواع اشربه و اکله پذیرائی میکردند. او برای اینکه ابهت خیالی خود را به رخ دیگران بکشد تمامی بزرگان از جمله حاج سبحان و دیگر سران طوایف اسیر را نیز به مجلس فراخوانده و به آنان گفته شده بود که هرکدام که مایل باشد نسبت به معرفی طایفه و سرزمین خود اقدام نماید.

 مجموعه سران طوایف اسیر دستگاه شیخ خزعل، از حاج سبحان میخواهند که متنی تهیه نماید که در آن ضمن معرفی محل و نوع زندگی آنها، افتخاراتشان را درطول تاریخ و بویژه از قهرمانی افراد طوایف خود در جنگ با قوای انگلیس بیان کند.

حاج سبحان و دیگر یارانش ابتدا از ماهیت واقعی مجلس شیخ خزعل اطلاعی نداشتند و فکر میکردند که مجلس برای معرفی طوایف و آداب رسوم آنها بر پا گردیده و بهمین دلیل با دعوتی که از آنان شده بود، پذیرفتند زیرا که یقین داشتند، این بهترین فرصتی خواهد بود که مدعوین و بویژه شیخ خزعل از آنان شناخت بهتری پیدا می کند.

شیخ خزعل که همچنان با طمطراق در صدر مجلس نشسته بود و از خان گسترده خود تناول می کرد، به شعر و قصاید شعرا نیز گوش می داد و بعد از هر عنوان دروغینی که از طرف شعرا به وی داده می شد ، بادی به غبغب می انداخت و خود خواهانه با نگاه خود می خواست که افراد باور کنند، او دارای محاسن و عناوینی اینچنینی است و لذا با تکبر و غرور به آنها می نگریست.

او بعد از هر عنوانی که از جانب شعرا به وی داده می شد، صله ای به گوینده  آن  نیز می داد.

تقریباً تمامی شعرا و مداحان، سروده و مدحیات خود را در باب عظمت وی و دستگاهش گفتند و صله های کوچک و بزرگ دریافت نمودند و در گوشه ای از مجلس استقرار یافتند که اینبار از خان گستردِه او بهره شکمی ببرند.

حاج سبحان و یارانش که درگوشه ای از مجلس نشسته بودند و به نمایش ترتیب داده شده توسط خزعل شیخ می نگریستند، دریافتند که نباید معرفی خود و طایفشان شیخ خزعل را راضی کند زیرا که حتماً انتظار دارد که آنها نیز باید بسان دیگران به دادن عناوین دروغی به وی مبادرت نمایند و چون آنها از این قماش نبوده و او را فقط در حد یک دست نشاندۀ بی مقدار میدانند، باید منتظر جنگ لفظی با او باشند. اما آنها مصمم بودند که حتماً متن تهیه شده توسط حاج سبحان خوانده شود تا مدعوین بیشتر آنها و طایفه اشان را بشناسند.

 اکنون نوبت حاج سبحان بود که متن خود را قرائت نماید. او همانطوریکه قبلاً با یارانش مشورت کرده بود متن را با معرفی خود و یارانش پرداخت و گفت که آنها از بزرگان و شیوخ بنام طوایف دشت میسان هستند که دارای مقام و منزلت طایفه ای بوده و تاکنون با مردمانشان زندگی عشیره ای داشته و با اقتصاد خود مصرفی خود روزگار می گذرانند و همیشه از حدود و ثغور خود در مقابل دشمنان ایستادگی کرده و اخیراً هم در جنگ با قوای انگلیس این جوانان پرشور آنها بودند که در مقابل یورش دشمنان ایستادند و آنان را از سرزمین خود راندند. او ادامه داد که در این جنگ بسیاری از جوانان و زنان شجاع ما شهید شدند و اکنون سرزمین ما از خون آن جوانان به رنگ سرخ در آمده است و تو شیخ خزعل میدانی که ما کی هستیم و چگونه جنگیدیم و دوستانت را با چه ذلت و خواری از سرزمینمان راندیم؟ ما هرگز به کسی کرنش نخواهیم کرد زیرا که به کسی احتیاج نداریم و اگر می دانستیم که قرار است در چنین مجلس دروغ و ریا حضور پیدا کنیم، هرگز دعوت شما را نمی پذیرفتم.

شیخ خزعل که انتظار چنین برخوردی را از حاج سبحان نداشت و شاید هم متوقع بود که چون دیگران به مجیز وی بپردازد اما خلاف آنرا دیده بود، در دل برآشفت اما تحمل کرد و سپس یکی دو نفر از افرادش را صدا کرد و درِ گوشی به آنها چیزی گفت. در همین اثنا حاج سبحان همچنان با شور و حرارت از بزرگی مردمانش و اصل و نسب خود سخن می گفت و به نقطه پایان رسیده بود که آن دو نفر نوشته ای را به شیخ خزعل دادند.

شنوندگان بعد از پایان سخنرانی حاج سبحان نسبت به وی ابراز احساسات کردند و همین مسئله بر شدت عصبانیت شیخ خزعل می افزود.

 او اکنون مصمم بود که یک جوری حاج سبحان را به خیال خودش سرِ جایش بنشاند تا بعد از این جرأت سخنوری پیدا نکند.

 پس شیخ خزعل خطاب به حاج سبحان گفت: تو حرمت من و این مجلس را حفظ نکرده و بشکلی به من و مدعوین توهین کردی و چون حوصله بحث با تو را ندارم من آنچه را که از طایفه و خودتان می دانم در قالب اشعار زیر بیان می کنم. شیخ خزعل مطمئن بود که این دو بیتی، حاج سبحان را مستأصل و تا مدتها او را ساکت خواهد کرد، بی خبر از اینکه حاج سبحان بیدی نبود که با این بادها بلرزد و براستی هم شیخ خزعل او را بخوبی نمی شناخت زیرا ابتدای ورود او و یارانش دردستگاه شیخ بود، اما بعدها (در زمان اسارتش) او را بخوبی شناخت و در برخورد کلامی با وی نهایت احتیاط را بخرج می داد. شیخ خزعل ابیات زیر را قرائت کرد:

قطاکم     رمل   و صیدح   و   سدکم

او  بیدی  اشلعت گُوشتکم  و  سدکم

وین     افعال    ماضیکم    و   سدکم

نایم       بالدبیسه     و      الدوسریه

حاضرین احسنت گویان شیخ خزعل را تشویق کردند و او با نیشخند توهین آمیزی که برلب داشت، پیروزمندانه به حاج سبحان می نگریست و منتظر بود که اثر این توهین را در چهره او ببیند.

حاج سبحان دید که شعرخوانده شده توهین آمیز تر صحبت های قبلی او در مجلس بود. پس بناچار کمی سکوت کرد اما در درونش آتشی در حال فوران بود زیرا که هم خنده تحقیر آمیز شیخ خزعل را می دید و هم تشویق حاضرین متملق را می شنید. یاران حاج سبحان هم شدیداً ناراحت بودند اما می دانستند که حاج سبحان حتماً جواب مناسب را به شیخ خزعل خواهد داد و به همین دلیل خود را نباختند و نور شادی همچنان در قلب تک تک آنها سو سو می زد.

حاج سبحان خطاب به شیخ خزعل که همچنان مست در لذت شعرش بود گفت: ای شیخ یادت باشد که تو این دو بیتی را در تحقیر و کوچک کردن طایفه و قبایل ما گفتی و اکنون قصد رفتن از مجلس داری که این دور از مردانگی است و بایستی بمانی و جواب دو بیتی هایت را بشنوی.

 شیخ خزعل با اطمینان که حاج سبحان نمیتواند جواب او را در چند دقیقه بعد بدهد ، توقف کرد تا نبرد شعری او را بشنود. حاج سبحان بدون اینکه قلم روی کاغذ ببرد با صدای رسای خود چنین گفت:

قطانه  زری  و السندس  و  سدنه

من   فولاد   گوشتنه    و    سدنه

شفت  افعال  ماضینه   و    سدنه

ابیوم   اشرّبک    کاس       المنیه

اینبار حضار به حاج سبحان احسنت گفتند و وی را بسیار تشویق کردند اما متملقان همچنان ساکت ماندند و چون شیخ خزعل این بدید، مجلس را ترک گفت زیرا که این بار او بود که بسیار تحقیر شده بود و باید فرار را بر قرار ترجیح می داد. شیخ خزعل از اینجا کینه حاج سبحان را بدل گرفت و  بعدها او را مسموم و شهید کرد.

مدير سايت : با تشکر از نگارش گرانبهاي استاد گرامي مهندس امير سبحاني

قابل توجه خوانندگان اين مطلب : بدليل تاريخي بودن موضوع و جلوگيري از تحريف داستان ،کپي برداري از اين موضوع ملزم به کسب اجازه از نگارنده ميباشد.

نظرات خوانندگان :
ص سبهاني : مطالب جدیدی در مورد اجدادم در سایت شما میخوانم که برایم تازگی دارد و خیلی هم جالب و خواندنی است. لطفا بیشتر بنویسید و حتما شجره نامه را که قولش داده اید منتشر نمایید. از نویسنده مقالات امیر الجبار نیز تشکر می کنم و به وی خسته نباشید میگویم.

حسين بيت مهاوي:با سلام به مدیر محترم . بنده مدتی است که از سایت شما بهره علمی و تاریخی میبرم بخصوص از نثر زیبای نگارنده که در چند موردموفق به مطالعه آنها گردیده ام. پیشتر باید به خاندان بزرک حاج سبهان تبریک بگویم که این چنین افراد علمی و با ذوق دارند و بحق باید قدر آنها را دانست. در صورت امکان ایمیل ایشان را در سایت خودتان ذکر کنید تا امکان ارتباط با وی فراهم گردد.

مدير وب سايت : با تشکر از حسن انتخاب جنابعالي و بازديد از سايت . متعاقبا پس از هماهنگي با مهندس امير سبهاني ايميل ايشان در سايت اعلام خواهد شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:42  توسط   | 

بیت تنوم که از بیت حی سبهان بشمار می آیند در حال حاضر توسط حاج کاظم سعدی مدیریت میشوند . حاج کاظم فردی مومن میباشد که وقت خود را درادارات مذهبی و تاسیس حسینیه حضرت ابوالفضل العباس صرف میکند. 

به گفته ایشان این حسینیه با متولی بیت حی سبهان میباشد و این امر باعث میشود بیت حی سبهان مانند بقیه عشایر در اهواز صاحب حسینیه هستند.  

ایشان که در آموزش و پرورش فعالیت فرهنگی و مذهبی داشته اکنون بازنشسته شده و توانسته فرزندانی صالح و تحصیل کرده تحویل جامعه دهد. 

فرزندان ایشان به نام های جواد -حبیب -عبدالله-علیرضا و احمد میباشند که تحصیلات آنها در علوم قضایی و حقوق است .  

احمد سعدی فرزند شیخ کاظم جوانیست با تحصیلات فوق لیسانس و شاعر اهل بیت میباشد . 

 

شعر زیر نمونه ایی از هنر این جوان سبهانی میباشد.  

طرف ثوب الفخر ملبوس علیه          او رایات المجد و الباس علیه 

بلکون انعرفنه اخوان علیه             اهل غیره او مجد عزاوحمیه 

و اما در مورد بیت حاج سبهانی میگوید: 

لو ترید ارجال صلحه او ما ماتجف       بیت حی سبهان واحدهم ینعدعن الف 

یحضرونک بلشداید او یوم الکلف       وفایه ابیوم الملعب 

 علیرضا سعدی  علاقه خاصی به شعر و ادب عربی دارد ایشان در دو بیت زیر میگوید :  

عمامک دوم باشرهم و مرهم      اویجب تصبر عله حلوتهم و مرهم 

او هوما بلجرح بلسم و مرهم      او یحضرون ال اخو بل موزمیه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 16:54  توسط   | 

با فرارسيدن ولادت رسول اکرم (ص) در اهواز جشنهايي برگزار شد . خاندان حاج سبهان هم طبق رسم ديرينه اين جشن بزرگ را در منزل حميد الجاسم برگزار کردند.

 

قبل از برگزاري جشن ميلاد پيامبر مشکلات موجود در خاندان بيت حاج سبهان نقد و بررسي گرديد.

ابتداي جلسه با قرات قرآن مجيد توسط قاري و مداح اهل بيت احمد المحمد سبهاني آغاز شد .

سپس حاج يونس المطلب خواستار نظر سنجي الحاق مجدد بيت حمدالبرکات به خاندان حاج سبهان گرديد و تمامي بزرگان حاج سبهان بدون حتي يک نفر معترض نظر خودشان را در مورد اين خانواده اعلام و رسما از اين تاريخ يکي از بيوت حاج سبهان بشمار ميآيند کما في السابق

در حال حاضر بزرگ اين بيت را آقاي حاج عبدالمحمد الشمران ميباشد .

 

در ادامه جلسه در مورد فصل و ديه هاي معوقه برسي شد و توسط حسن البستان جمع کل فصل ها از پنج سال گذشته تا اکنون را محاسبه و مبلغ آنرا اعلام کرد.

قوانين مهريه براي ازدواج فاميلي تصويب شد و کما في السابق مهريه بر اساس مبلغ (پول )تعيين شد و نه بر اساس سکه طلا

نظرات خوانندگان:

حميد سعيدي:جالبه خيلي جالب ، يعني قوانين اينطوري به ثبت ميرسند . دولت بايد از عشاير الگو بگيره

 سعيد حمودي : سلام وخسته نباشیدخدمت نویسنده وبلاگ،خواستم تشکرکنم بابت سایت بسیارزیبایی که دارین،لطفااگرشجرنامه ایی معتبرداشتیددرسایت قراربدید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۳ساعت 17:27  توسط   | 

 

 (به نقل از برادر بزرگوارم حاج بستان و بر گرفته از کتاب درکوچه های شهرآباد به قلم و نگارش امیر سبحانی)

در روزگاران قدیم حاکمی بود بسیار عادل وعدالت وی به حدّی معروفیت پیدا کرده بود که حتی حیوانات هم برای ستمی که برآنها وارد می شد به وی مراجعه میکردند. این حاکم برای رسیدگی به دادخواهی مردم اتاقک هائی بنا کرده بود و از آنجا بوسیله طناب هائی به مقرحکمرانی وی وصل می شد و با حرکت آن زنگی به صدا در می آمد و حاکم مطلع می شد که کسی برای دادخواهی مراجعه کرده است. حاکم یکی از مأموران خود را به محل دادخواهی می فرستاد که به مشکل مراجعه کننده گوش بدهد و عیناً به اطلاع حاکم برساند. به دلیل عدالت حاکم و نبودن ظلم وستم، مدت ها بود که کسی به این اتاقک ها مراجعه نمی کرد و زنگ را به صدا در نمی آورد اماّ آن روز، زنگ به صدا در آمد که برای حاکم و مأموران اوعجیب به نظرمی رسید. حاکم بلافاصله یکی از رعایا را به اتاقک مورد نظرفرستاد تا دلیل به صدا درآمدن زنگ را جویا شود و از ظلمی که احتمالاً بر وی وارد شده جویا گردد. مأ مور با مراجعه به محل با تعجب پرنده ای را مشاهده می کند که ماری برگردن آن پیچیده شده است  و وی برای خلاصی از مار، طناب را بی وقفه به حرکت در می آورد. مأمور به سرعت به قصر حاکم مراجعه می کند و آنچه را که دیده است به اطلاع حاکم می رساند. حاکم به اتفاق رعایا به محل آمده و آن منظره را مشاهده می کند. او دستود می دهد کلیه تیراندازان ماهر را سریعاً حاظرکنند و به آنها می گوید هرکسی از شما ها با تیر خود بتواند این مارحلقه شده به گردن پرنده را شکار کند، بدون اینکه آسیبی به پرنده برسد، پاداش خوبی دریافت خواهد کرد. درآن میان یکی از تیر اندازان که در تیر اندازی معروفیت داشت و از اعتماد به نفس خوبی نیز برخوردار بود داوطلب انجام این تیراندازی می شود اماّ بقیه از ترس اینکه تیرشان ممکن است به خطا برود و به پرنده آسیب برسانند، صرف نظر می کنند مخصوصاً که حاکم گفته بود ،چنانچه داوطلب درانجام این کار خطا کند، تنبیه خواهد شد، و به همین دلیل اکثر آن ها آنها ازداوطلب شدن منصرف گردیدند.

تنها  داوطلب تیر را به کمان می بندد و سر مار را نشانه می گیرد و با رها کردن تیر و اصابت آن به سرمار، مار را از پا درمی آورد و گردن پرنده آزاد می شود. پرنده بعد از خلاصی از مار، به پرواز درمی آید وبه نشانه تشکرازحاکم چند باربه دورقصرچرخی می زند و سپس نا پدید می گردد.

چند روزی از این اتفاق می گذرد و صبح یکی از روزها باز دوباره زنگ قصر به صدا در می آید. حاکم دوباره یکی از رعایا را به محل می فرستد تا این بار نیز دلیل به صدا در آمدن آن را بداند. نماینده حاکم پس از مراجعه به محل، مشاهده می کند که همان پرنده چند روزقبل است اماّ این بار سنبله ای به منقار دارد وباز هم مرتب زنگ را به صدا در می آورد. حاکم پس از خبردار شدن به محل می آید و پرنده با مشاهده وی به پرواز در می آید و در نزدیکی حاکم سنبله را رها می کند و به پرواز خود ادامه می دهد. حاکم سنبله را برمی دارد و با تعجب مشاهده می کند که سنبله از جنس طلا است و به همین خاطرکلیه نمایندگان و مشاوران خود را فرا می خواند و از آنها می خواهد که تمامی زرگران و طلا سازان را احضار نمایند. با احضار طلاسازان، حاکم از آنها می پرسد که شماها میتوانید چنین سنبله ای از گندم را با این زیبائی و ظرافت بسازید که همگی درجواب می گویند که ازعهده آن بر نمی آیند. مجدداً حاکم می پرسد ممکن است این سنبله از مزرعۀ طلا چیده شده باشد که ما از آن بی اطلاع هستیم که باز هم همگی اظهار بی اطلاعی می کنند اماّ در میان آن تعداد زرگر یکی خطاب به حاکم می گوید: قربانت گردم، پیرمرد سالخورده ای دریکی ازشهرهای این سرزمین زندگی می کند که ازتمام رازها و اتفاقات گذشته اطلاع دارد و احتمالاً راز این سنبله طلا را هم می داند. حاکم چند نماینده خود را به آن شهرکه پیر مرد سالخورده درآن زندگی می کند، می فرستد و آنها پس از طی مسافت طولانی به آن شهر می رسند و پس از پرس و جو منزل او را می یابند و درخانۀ وی را به صدا درمی آورند. زنی که بسیار کریه المنظر و بد اخلاق بود، در را باز می کند و آنها سراغ پیرمرد را از وی می گیرند. او ابتدا توجهی به نمایندگان نمی کند اماّ چون می داند از طرف حاکم آمده اند، آنها را به داخل منزل هدایت می کند. نمایندگان می پرسند آن پیرعارف کجاست؟ زن آنها را به محل پیرمرد که درون قفسی قرارداشته و به سقف آویزان بود می برد و سپس از او می خواهند که پیرمرد را از سقف پائین بیاورد. زن طناب را شل می کند و پیرمرد را که درون قفس قرار داشت پائین میآورد. آنها مشاهده می کنند که پیر مرد بسیار مریض حال و به شدت ضعیف است و بواسطه همین ضعف وی به سختی قادر به تکلم است. آنها بعد از چند دقیقه انتظارکه حال پیرمرد را بهترمی یابند، حکایت سنبله طلا را با وی مطرح می کنند و از او می خواهند راز سنبله طلا را برای آنها بگوید. پیرمرد در جواب می گوید: برادری دارد مسن تر از او و درشهر دورتری از اینجا زندگی می کند و راز این سنبله طلا را هم بهتر از من می داند. بنابراین شما نمایندگان حاکم می توانید به آنجا بروید و از برادر من بپرسید. نمایندگان نشانی برادر پیرمرد را از وی می گیرند و عازم آنجا می شوند. آنها چون بسیارعجله داشتند و بایستی نتیجه تحقیق خود را به اطلاع حاکم برسانند، فرصت نیافتند که علت در قفس و آویزان بودنش را از وی یا همسراو بپرسند.

 آنها بعد از دو روز راهپیمائی به منزل برادر بزرگتر می رسند و دِرخانه او را به صدا در می آورند. مردی بسیار نیکوجمال، تنومند و گشاده رو در را برای آنها باز می کند وسپس اظهارمی دارند که آنها قصد ملاقات با فلان مرد را دارند و اگر وی پدر شماست او را صدا کنید و بگوئید که نمایندگان حاکم قصد ملاقات با وی را دارند و قبلاً هم نزد برادرکوچکترش نیز بوده اند. مرد در جواب می گوید: آن مردی که شما نمایندگان قصد ملاقات با وی را دارید، خودم هستم و نمایندگان تعجب می کنند و می پرسند چگونه برادرشما که در شهر دیگر زندگی می کند و بسیارهم پیرو فرتوت است، از نظر سنی، جوانتر از شماست و شما که پیرتر از وی هستید این همه جوان تر و نیکوجمال می باشید؟ مرد جواب می دهد این استنباط شما درست و شما نیز از این راز هم آگاه خواهید شد اماّ فعلاً داخل شوید و قدری آب و غذا میل کنید و قدری هم استراحت کنید و سپس به راز سنبله طلاهم خواهید رسید. همسراین مرد هم از مسافران به خوبی پذیرائی می کند. نمایندگان پس از صرف غذا و آب و استراحت کوتاه، راز سنبله گندم را از آن مرد پرسیدند. مردجواب میدهد که حکایت سنبله طلا را قبلاً از برادر بزرگترش که در یک آبادی دورتری زندگی می کند، شنیده است اماّ چون مدتی از آن زمان گذشته، ممکن است گوشه هائی از آن داستان را فراموش کرده باشد و نتواند واقعیت این راز را آن طور که بود برایشان بازگو کند.بنابراین پیشنهاد میکند که سری به برادر مسن ترش بزنند و بطورکامل راز سنبله طلا را از وی بپرسند. نمایندگان بسرعت ازجا برمی خیزند و پس از خداحافظی از زن و فرزندان آن مرد، به راه می افتند. این بار هم راز جوانی برادر دّوم هم مشخص نمی شود و مقرر می گردد، علتش را هم بعداً از برادرسوم بپرسند. نمایندگان بعد از چند روز به آن آبادی می رسند و نشانی برادر سوم را از عابرین جویا می شوند و آنها، نمایندگان را به خانه بسیار مجلل و زیبای برادر سوم  می رسانند و چون دق الباب می کنند، زنی بسیار با وقار ومحترم که لبخندی زیبا هم بر لب داشت، در را می گشاید و سلام می کند و چون سراغ همسرش را از وی می گیرند، او اول به نمایندگان خوش می گوید و سپس آنها را به اطاق پذیرائی دعوت می کند و می گوید که در این اطاق باشید تا همسرش را صدا کند. وی به اطاق همسرش می رود و با احترام از او می خواهد که از مهمانان جدید استقبال کند. برادر سوم در مقابل نمایندگان قرارمی گیرد و آنها با تعجب می بینند که این برادر که بایستی ظاهری مسن تر از آن دو برادرکوچکترش داشته باشد، بلعکس ازآن دو جوانتر، زیبا و با وقارتر است. او بعد از سلام می کند به همراه زن و بچه هایش مشغول پذیرائی از نمایندگان حاکم می شوند. نمایندکان همچنان به همدیگرنگاه می کردند و دردل ازهمدیگرمی پرسیدند که دلیل این همه جوانی علیرغم مسن بودن برادر سوم، چیست و حتی برای لحظاتی فکر می کردند که شاید از جانب برادران به تمسخرگرفته شده اند ولذا می پرسند :واقعاً شما برادر مسن تر هستید؟ و او جواب می دهد ، صحیح است. اماّ آنها می گویند که، شما خیلی از آن دو برادر جوانترید درحالیکه بنا به اظهار آن دو برادر قبلی شما باید مسن تر از آنها باشید. مرد جواب می دهد  درست است و شما امروز از این راز هم مطلع خواهید شد اماّ شما قبلاً باید میوه و شربت و سپس غذائی  را که همسرم از قبل تهیه دیده میل کنید و آنگاه دلیل آمدنتان را به اینجا بگوئید و من درخدمت شما خواهم بود. آنها خود را نماینده حاکم معرفی می کنندد و دلیل آمدنشان را به برادر سوم می گویند. مرد چند بار همسرش را صدا می کند و از او می خواهد که از نمایندگان حاکم به نحو احسن پذیرائی کند و او با میل و رغبت اوامر شوهرش را انجام می دهد. در آخرین بار که مرد به همسرش دستورمی دهد که میوه بهتری را برای مهمانان بیآورد، یکی از نمایندگان می گوید: همین میوه خوب است و بیش از این کنیزتان را اذیت نکنید که مرد جواب داد: این خانم، همسر با وفا و مهربان من است و از ابتدای زندگی مان تمام خواسته های مرا با روئی گشاده انجام می داده و هرگز محبتش را از من دریغ نکرده و در هیچ زمانی مشکلی یا دغدغه فکری از جانب وی برایم به وجود نیاورده است. دیدید که من مرتب به وی امر و نهی می کردم که به شما نمایندگان حاکم نشان دهم که بخشی از ظاهر جوانی که دارم فقط به دلیل همین رفتار مهربانانه و کمک وی به من و فرزندانم در زندگی ، بوده است. علاوه بر همسر با وفایم، فرزندان با محبت و خوبی هم دارم و آنها هم در تمام زندگی یار و یاور من بوده اند و برای انجام هرکاری از مشورت با من کوتاهی نمی کنند، که آن هم از تربیت خوب همسرم نسبت به بچه ها بوده که آنها را چنین با ادب و مهربان بار آورده است. اماّ برادر دومم که او را نیز جوان تر از برادر اولم یافتید، وی نیز دارای همسری بسیار مؤدب و مهربان است و درکلیه مراحل زندگی یار و شریک او بوده است اماّ فرزندانش گاهی وی را اذیت می کنند و همین باعث دغدغه فکری برادرم می گردید. بنابراین دلیل مسن تر بودن ظاهر این برادر شاید همین ناراحتی هائی است که گاهی از جانب بعضی از فرزندانش بروز می کند و اماّ برادر اول و جوانتر ما که شماها حتماً دیده اید و ظاهری پیرتر از دو برادر بزرگترش دارد، فقط بدلیل رفتار همسر و فرزندان بداخلاق او بوده است که پیوسته وی را با اعمال و کردار نا پسند شان به این روز انداخته اند. در واقع می خواهم به شما نمایندگان حاکم بگویم که داشتن همسر و فرزندان نیک نعمتی در زندگی هرخانواده می تواند باشد. نمایندگان از اینکه به این راز پی برده بودند، بسیارخوشحال می شوند و از مرد می خواهند که راز سنبله طلا را نیز برای آنها بگوید. مرد بعد از لحظه ای تأمل چنین می گوید: پدرم حکایت می کرد که در روزگاران قدیم، دو برادر بودند که با کشت گندم امرار معاش می کردند. یکی از این دو برادر متأهل و دیگری مجرد بود و دلیل مجرد بودن برادر دوم هم به خاطر نبودن درآمد کافی ازکشت گندم بوده است.

 درفصل درو، هردو برادرمشغول جمع آوری محصول خود می شوند و با آماده شدن بخش عمده ای از محصول، برای اینکه زودتر به پول برسند، اقدام به تقسیم گندم ها می کنند و اینبار مسئولیت این تقسیم به به برادر بزرگتر، محول می شود و برادرکوچکتر هم برای آوردن غذا از منزل برادر، به روستا می رود. برادر بزرگتر همچنانکه یک پیمانه را برای خود و دیگری را برای برادرش جدا می کرد، اینبار تصمیم می گیرد، به ازائ هر پیمانه ای که برای خود سهم می برد، دو پیمانه برای برادر کوچکترش جدا کند زیرا که او نیاز به پول بیشتری دارد و با داشتن پول بیشتر شاید بتواند با دختری که از مدتها قبل زیر نظرداشته است، ازدواج نماید و تشکیل زندگی بدهد. برادر بزرگتر نیمی از گندم ها را به همین شکل که دو قسمت را به برادر کوچکتر و یک قسمت را به خود اختصاص می داد، تقسیم کرد و در همین موقع برادر کوچکتر با ظرف غذا وارد می شود و چون برادر را خسته می یابد از وی می خواهد که از کار دست بکشد و غذا میل وکمی استراحت کند و تقسیم گندم ها را از این ببعد به عهده وی بگذارد.برادرکوچکتر دور از چشم برادر بزرگترش همچنان که یک پیمانه به خود و یکی را برای برادر بزرگترش جدا می کرد، پیش خود فکر کرد که انصاف نیست، برادر بزرگترش که دارای زن و فرزند است به همان مقدار که من سهم می برم او هم همین مقدار سهم ببرد و بهتر است به ازاء هر پیمانه ای که به خودش سهم می دهد، دو پیمانه برای برادرش جدا می کند و بدین ترتیب باقیمانده گندم ها را بدین ترتیب تقسیم می کند. خداوند بزرگ به پاس این گذشت و فداکاری دو برادر برکیفیت و مقدارمحصول آنها همچنان می افزود و به امر او بخشی از محصول آنها را که تاکنون برداشت نشده بود، به طلا تبدیل می کند و این سنبله طلا یکی از همان سنبله های طلای آن مزرعه بوده که اکنون در دست شماست .

خداوند به پاس اعمال نیکی که بعضی از آدمها از جمله حاکم شما انجام می دهند مورد لطف وی واقع می شوند و یکی از سنبله های آن مزرعه را به پاس همان نیکی های ، توسط پرندگان به آن افراد می رساند. نمایندگان پس از شنیدن داستان از مرد و خانواده اش تشکر می کنند و به سرعت به دیار خود رهسپار می شوند. 

نظرات خوانندگان:
حميد سعيدي:ا سلام
ضمن تشکر از مدير سايت به عرض ميرسانم اقدام شما جالب و قابل تقدير ميباشد .اين داستان واقعيست و قبلا از بزرگان شنيده ام .خيلي خوب ميشه ما از اين داستانها درس عبرت بياموزييم.
با تشکر از آقاي امير سبحاني و مدير وبلاگ

شهاب سبحاني (شبيب) : سلام ضمن تشکرازاقای امیرسبحانی به عرض میرسانم این مطلب راقبلا بارهادرمجامع مختلف ازپدرم شنیده بودم . وباعث حل اختلاف خیلی ها می شد

محمد رضا حاتمي : خیلی آموزنده بود. باید پند گرفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۳ساعت 15:38  توسط   | 

حاج سبحان و نجات متهم

(به نقل از حاج صالح و نگارش امیر الجبار الحی سبحان)

آن روز شیخ خزعل قرار بود در جمع خود و مشاورانش چند متهم به اخلال درحکومت و دشنام به وی را حاضر کنند تا برای آنها حکم نهائی صادر کند. یکی از متهمان که انتظار می رفت حکم سنگینی برایش صادر گردد، جوانی بود شجاع و دلاور که در یکی از درگیریهای منطقه شرکت داشته و در مبارزه با عوامل شیخ خزعل اقدام به جنگ پارتیزانی کرده است. او در روزهای اخیر  در نتیجه یک غفلت توسط نیروهای شیخ خزعل دستگیر می شود و در حالیکه دستانش با طناب بسته شده بود توسط سربازان به محل تجمع افراد شیخ خزعل( فیلیه) می آورند تا آخرین حکم شیخ در مورد وی صادر گردد.

حاج سبحان که به اتفاق دیگر بزرگان اسیر خوزستان که هم عنوان مشاور شیخ خزعل را نیز داشته اند درگوشه ای از آن اجتماع حضور داشته و شاهد صدور احکام ریز و درشت شیخ خزعل بودند. حاج سبحان نظری به متهم می اندازد و چون او را جوانی پر هیبت و رعنا می بیند، بشدت نگران حال وی  می شود و با اطلاعات مختصری که از قبل در مورد وی شایع شده بود، احتمال می دهد که ممکن است حکم مرگ در موردش صادر گردد.

 لذا حاج سبحان تصمیم می گیرد که با نمایش سیاست مدارانه خود, شاید بتواند شدت حکم جوان را کاهش بدهد و یا بشکلی او را آزاد کند.

 او برای یک لحظه فکری به نظرش می رسد و بلافاصله آنرا به اجرا می گذارد.

وی بعد از استقرا جوان در محل مورد نظر با عصبانیت شدید به جوان حمله می کند و او را به باد کتک و ناسزا می گیرد و به ظاهر سعی در خفه کردن وی می کند و کلماتش را چنان با فریاد ادا می کند که شیخ خزعل را هم  متوجه خود کند. او خطاب به جوان فریاد می زند : ای ملعون, قبل از اینکه عالیجناب(شیخ خزعل) حکم تو را صادر کند، من ترا خفه خواهم کرد.

سربازان با مشاهده حمله حاج سبحان به آن جوان، بطرف وی می روند و او را از دست حاجی رها می سازند و وی(حاج سبحان) را که بشدت عصبانی بوده و چهره ای بر افروخته داشت، به گوشه دیگر محل تجمع هدایت می کنند.

شیخ خزعل که ناظر ماجرا بود و تاکنون عصبانیت حاج سبحان را  اینچنین ندیده بود، بسیار متعجب می شود و از اینکه برای اولین، حاج سبحان او را عالیجناب خطاب می کند بر تعجبش می افزاید زیرا که حاج سبحان هرگز در دوران اسارتش از چنین واژه هائی در موردش استفاده نمی کرد و پیوسته با کلمات نیش دارش او را حقیر و کوچک می شمرد و در اشعارش نیز وی را هجو می کرد. شیخ خزعل که همچنان مبهوت حرکت حاج سبحان شده بود بطرفش می رود و خطاب به او می گوید: ای حاج سبحان, من این جوان خاطی را بتو می سپارم تا هر حکمی را که لازم می دانید در موردش بعمل آورید. حاج سبحان درجواب میگوید: ای شیخ من، حتماً این فرد خاطی را به سزای اعمالش می رسانم تا دیگران جرأت اخلال در حکومت شما را پیدا نکنند.

شیخ خزعل به تصور اینکه حاج سبحان جداً حامی وی گردیده است، بسیار شادمان می شود و امر می کند که متهم را به حاج سبحان بسپارند تا وی هر حکمی که لازم می بیند در متهم اجرا نماید. حاج سبحان، جوان را با همان دستان بسته اش در قایقی که کنار رودخانه  متوقف بود، سوار و او را از محل دور میکند و به طرف دیگر رودخانه می برد و در فاصله ای دورتر، جوان را  در میان انبوه درختان خرما آزاد می کند.

جوان که تاکنون فکر می کرد حاج سبحان عنقریب وی را خفه خواهد کرد،  وقتیکه می بیند توسط وی آزاد شده بسیار متعب می شود و بدرستی می فهمد که حاج سبحان با این درایت و سیاست ناب خود سبب نجات وی از مرگ شده است.

 در سالهای بعد، آن جوان که اکنون چند سالی به عمرش اضافه شده، چون می فهمد که حاج سبحان توسط شیخ خزعل مسموم و به قتل رسیده است، به طایفه وی برای عرض تسلیت مراجعه می کند و این داستان را برای فرزندان و اقوامش تعریف می کند. حاج سبحان شاید این ماجرا را برای کسی تعریف نکرده باشد زیرا که احتمال می داد، موضوع به گوش شیخ خزعل برسد اما همراهانش بویژه برادر زاده و بزرگان دیگر همراه وی می دانستند که هر حرکت او (حاج سبحان) سیاستی عمیق بدنبال داشته است و بهمین دلیل هرگز از حرکت وی در دشنام به آن جوان و احیاناً خفه کردن او (به ظاهر) هرگز تعجب نکردند.

نظرات خوانندگان :

عليرضا بيت مشعل :داستان قشنگي است لطفا در سايت خود از داستانهاي قديمي باز هم منتشر کنيد. ظاهرا بيت حاج سبهان سايت ديگري دارند اما اين سايت پربارتر است.

انصار عزيزي :با سلام و خسته نباشید. داستان تاریخی بسیار زیبایی است. باز هم بنویسید که خیلی آموزنده است.

محمد مالکي : داستان بسیار شیرین و ارزشی است. افرادی چون حاجی سبهان باید اینچنین باشد که همیشه اسمشان بین طایفه به بزرگی و احترام یاد میشود. از مدیر وبلاگ و نویسنده این داستان نیز باید متشکر بود که فامیل را با گذشته تاریخی پدرانشان آشنا می کند. به نظر من شما دارید خدمت بزرگی را انجام می دهید. موفق باشید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:54  توسط   | 

چندسالیست گروهی در خاندان بیت حی سبهان صندوقی ایجاد کرده اند و نزدیک به نیمی از بیت حاج سبهان در این صندوق عضو شدند . حال اگر بخواهیم به ماهیت این صندوق پی ببریم متوجه خواهیم شد که این صندوق فقط برای کمک به پرداخت دیه میباشد. 

 

دو سوال برای مخاطبین در نظر گرفته میشود : 

1- آیا اعضاء صندوق با وجود پشتوانه مالی قوی چگونه با درگیری و دعاوی روبرو خواهند شد ؟ 

2-آیا آمار فرهیختگان و بیکاران مشخص است ؟ ممکن است این پشتوانه مالی بتواند مشکل اشتغال تعدادی افراد را حل نماید ؟ 

 در سوال اول منظور از این است که عضو صندوق با علم از اینکه صندوقی او را حمایت میکند مشکلات خود را از طریق سیاست حل خواهد کرد یا از طریق درگیری؟ 

نظرات خوانندگان :

امير سعيدي:به نظر بنده صندوق باید در امور حل مشکلات اشتغال استفاده شود !نه در امور ضرب و جرح و قتل

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 22:33  توسط   | 

نظرات خوانندگان :

امير سبهاني : مردی از نسل بزرگان با احساسی عمیق و علاقه ای وصف ناشدنی به خانواده و مردم، هنرمندی در بیان اخلاق و معرفت و آموزنده ای در فنون ادب و سخنوری بود. او آمیزه ای از فهم و شعور اجتماعی و معلمی مهربان بود که عمر گرانبهایش را برای پیشرفت فرزندان و برادران کوچکش در طبق اخلاص گذاشت و شجاعانه زندگانی بخشید آنچنان که امروز دوستدارانش با غرور نام بزرگش را ارج می نهند.
همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دیگران روند و آیند و تو همچنان که هستی

نوید سبحانی :تنها آرزوم اينه ك فقط ى بار ببينم پدربزرگم رو
دوست دارم حاجى 😢

مدير وبلاگ : با تشکر از ارسال نظر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:51  توسط   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 19:43  توسط   | 

لينک زير کليپ صوتي از شاعر اهل بيت عبدالنبي و فرزندش امين .

بر روي لينک زير کليک نماييد:

http://www.uploadco.ir/uploads/mhmj9l4at80fxe1n2o3.mp3

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:55  توسط   | 

 موضوعی که انتخاب شده بر اثر فشاراقتصادی که بر خانواده ها وارد شده میباشد . حتما شما جزء کسانی بوده اید که پای سفره های متنوع نشسته اید و تا حدی این سفره در ذهن شما خاطره خوشی جای گذاشته .اما باز هم جایی برای سخن گفتن میماند آیا گرسنه ایی در اطرافمان وجود دارد که تا کنون غذای به این خوبی نخورده آیا بیماری وجود دارد که بر اثر بی پولی درد فراوانی تحمل میکند ؟ 

 

 

حال بیاییم کمی به عادات و رسومات در مراسمات فاتحه خوانی نگاهی بیاندازیم : 

بطور میانگین در هر فاتحه خوانی مبلغی در حدود هشت الی پانزده میلیون تومان صرف غذا میشود که با احتساب هزینه های اضافه رقمی بدست میآید که درد بازماندگان متوفی را روچندان میکند . 

مواردی در ذهن پیش می آید که میتوان این ارقام را پایین بیاوریم: 

1-عدم میل کردن غذا بومیان در مراسم فاتحه خوانی 

2-کمک بیشتر از حد تعیین شده 

3-اکتفا به غذای ارزان 

4-دعوت کردن مهمانان غیربومی توسط بومیان 

مطالب ارائه شده فقط در حد پیشنهاد میباشد لطفا نظرات خود را در این مورد ارسال نمایید .

نظرات خوانندگان :

امير سبحاني : از اینکه اقوام و آشنایان دور هم جمع شده و با صاحب عزا همدردی میکنند، سنت بسیار پسنديده ای است اما همینکه صاحبان عزا برای تهیه سیورسات مراسم باید هم دچار صرف هزینه هنگفت و هم زحمت پذیرائی های متوالی شوند، اصلاً نمی پسندم مخصوصاً که گاهی در این دو مورد راه افراط را هم در پیش می گیرند. بنابراین ضمن پوزش از کلیه عزیزان و بزرگان پیشنهاد می نماید: زمان پذیرائی را کوتاه کرده و به یک وعده غذا (شام یا ناهار) آنهم فقط برای افراد مهمان که از نقاط دور حضور پیدا کرده اند در نظر گرفته شود و برای بقیه روزها پزیرائی فقط با تهیه چای و خرما انجام شود.

 مرتضي اليوسف سبهاني :با سلام و احترام
این گونه که پیش میرویم و با توجه به مسائلی که دور و بر ما می گذرد، و نظر به رفتار بعضی از آشنا نماها، با صحبت های استاد عزیز، مهندس امیر سبهانی موافقم.
و این جمله معروف « زیاده جسارت است » از امیرکبیر، مصداق این روزها و حال و هوای اطرافمان می باشد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ساعت 21:17  توسط   | 

 

ایشان دبیر بازنشسته آموزش و پرورش میباشند و سابقه زیادی در تدریس داشته اند و موضوع تفاوت نام سبهان و یا سبحان را از ایشان سوال کردیم و نظرش بدین صورت است :

 

سبحان به معنای پاک و منزه و یکی از صفات خداوند متعال میباشد اما سبهان بمعنی همت عالی و  سعت صدر میباشد و این کلمه صحیح و نظر ایشان سبهان درست است .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مهر ۱۳۹۳ساعت 14:27  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر